مسیحِ من! که دمِ تو هوای بارانیست
ببار بر دلِ من، چون عجیب طوفانیست
دلیلِ هر چه که بوده، وَ هست و خواهد بود
بیا که غیبتِ تو علّتِ پریشانیست
چقدر از تو نوشتن در انزوای اتاق؟!
نگاهِ من به درِ خانه بی تو زندانیست
چه جمعهها که معطّل، نشسته در تقویم!
چه ندبهها که نخواندیم و قسمتِ ما نیست!
در انتظارِ تو پاییز شد بهاران آه!
بدونِ تو همۀ فصلها زمستانیست