تو در زیباییات غرقی، چنان که غرق خود قوها
و میاندیشم این ببر است، در اندام آهوها
من امشب میزبانم، میزبانِ دخترِ خورشید
که میآیند سوی خانهام، موج پرستوها
اگر چه عقل نهیام میکند، گم میشود در باد
چنان هو هوی موهومی که گم شد در هیاهوها
و هر وقتی به دستم میسپاری دستهایت را
میآشوبند بیژنهای در چاه از النگوها
.............
دوباره چشم در چشم تو در آغوش گرم عشق
دوباره پرسهها در شهر، بازوها به بازوها