این گونه «جان گرفته به دندان» چه میکنی؟!
ای مادیان خستهی دوران! چه میکنی؟!
از استواریات کمرِ کوه میشکست
حالا «خمیده» در دلِ طوفان، چه میکنی؟
پس کو؟ کجاست شوکتِ رنگین کمانیات؟
با خیل مُشت و سیلیِ باران چه میکنی؟
هان؟ بر تو، بر بهشتِ امیدت، چهها شده؟
وِیلان، شکسته، کُنج بیابان چه میکنی؟
جای تو در طبیعت و دشت است، زنده دل
اکنون اسیر گوشهی زندان چه میکنی؟
ای تازه لب گشوده به شیهه، به شعر نو...
در حسرت سرودنِ پایان چه میکنی؟!